تنها تکیه به خدا

نگران حال آقا بود؛ اما می دانست که آقا با وجود بیماری، مثل هر پنجشنبه و جمعه به کربلا رفته است. برای دیدن ایشان لحظه شماری می کرد. به همین خاطر، از نجف خارج شد و به سوی کربلا رفت. وقتی به خیابان بین الحرمین پیچید، سر کوچه خانه آقا، چیزی دید که به وحشت افتاد. یک ماشین ارتشی آن جا بود که می شد به راحتی تیربار آن را دید. رو به روی آن، اتومبیل های دولتی به ردیف ایستاده بودند.  صلاح است، بروم یا نه؟ داشت اوضاع را سبک و سنگین می کرد، اما پاهایش به اختیار او نبودند. وارد کوچه شد. چند سرباز مسلح، دم در خانه آقا کشیک می دادنددیگر برای برگشتن دیر شده بود.

- هر چه بادا باد!  رفت و وارد خانه شد. از حیاط گذشت و رفت توی اتاق بیرونی. ناگهان چشمش به سه نفر افتاد. یکی از آن ها استاندار کربلا، دیگری رییس سازمان امنیت و سومی رییس شهربانی کربلا بود. نگاهی به آن سه نفر انداخت. رییس شهربانی هم از گوشه چشم، نیم نگاهی به او کرد. در همین موقع، در اندرونی باز شد و آقا آمدند. با دیدن آقا تپش قلب او زیاد شد و گرما زیر پوستش دوید. آقا تا چشمش به او افتاد، با دست اشاره کرد که داخل شود. او هم داخل شد. استاندار کربلا از هر دری سخن می گفت. می خواست توجه آقا را جلب کند. اما آقا اعتنایی به آن ها نمی کرد، چون می دانست که برای ظاهرسازی به خانه او آمده اند. در آن موقع حکومت عراق با شاه ایران اختلاف پیدا کرده بود. آن ها می دانستند که آقا با شاه مخالف است. به همین دلیل، می خواستند او را با خودشان همراه کنند. آقا با هوشیاری کامل متوجه منظور آن ها شده بود. به همین دلیل، رو به یکی از حاضرین کرد و درباره ایران چیزهایی پرسید. او هم خیلی کوتاه به سوال ها جواب داد ساکت ماند. استاندار پشت سر هم حرف می زد، اما کلمه ها توی فضای اتاق معلق می ماند. آقا، مثل صخره ای سرسخت، آرام نشسته بود. با چشم های خود می دید که مأموران دولت عراق، هر لحظه کوچک و کوچک تر می شوند.