جمع خوانی کتاب ذوالفقار
دبیران مدرسه شهیدان صافی کتاب ذوالفقار را به مناسبت چهلمین روز در گذشت شهید حاج قاسم سلیمانی جمع خوانی کردنند.

دبیران مدرسه شهیدان صافی کتاب ذوالفقار را به مناسبت چهلمین روز در گذشت شهید حاج قاسم سلیمانی جمع خوانی کردنند.

مسابقه بیست آفرین با موضوع دهه فجر در کتابخانه عمومی نجفی برگزار گردید.



باهمکاری مدرسه شهیدان صافی جشن انقلاب در کتابخانه عمومی نجفی و تکیه محله برگزار گردید.
در این جشن بچه ها درخت انقلاب را مزین به عکس شهدای سال 1357 کردنند و با خوانندن دکلمه
درباره شهید حاج قاسم سلیمانی نام و خاطره این شهیدرا گرامی داشتند.


دانش آموزان مدرسه شهید فلاحزاده در کتابخانه عمومی نجفی با نحویه ساخت هواپیما آشنا شدند و آن را
ساختن .



تهیه نشریه دیواری به مناسبت دهه فجر توسط کودکان کتابخانه عمومی نجفی

مسابقه امر به معروف و نهی از منکر و مسابقه ذوالفقار در کتابخانه های عمومی در حال اجرا است.


زمان برگزاری : 1398/11/23
مکان : سالن آمفی تئاتر اداره ارشاد

یازدهمین نشست کتابخوانی به مناسبت دهه فجر در بخش کودکان کتابخانه عمومی نجفی برگزار گردید.


بعد از تلاوت حدیث کساء معنی آن بصورت داستان برای بچه ها کتابخانه عمومی نجفی در بخش کودک بیان شد.
"یه روز حضرت زهرا(س)🌹
مادر ما بچه ها
که خیلی مهربونه😍
تنها بود و نشسته بود تو خونه"
که یهوی دیدن تق و تق و تق در میزنن, حضرت زهرا (س) فرمودن:
"کیه کیه که پشت در, در میزنه
به خونه امام علی (ع) سر میزنه"
اون کسی که پشت در بود فرمود:
"منم منم پیامبر (ص)🌻
که اومدم پشت در
سلام بر دخترم🌹
فاطمه اطهرم"
حضرت زهرا (س) جواب سلام پدر رو دادن و گفتن بفرمایید تو.
بچه ها پیامبر بابای حضرت زهرا (س)بودن.
پیامبر فرمودن:
"ای دختر عزیزم🌺
مریضم و مریضم
یدونه عبا میاری
که رو سرم بذاری"
حضرت زهرا هم رفتن و یدونه عبا که مثل پتو بود اوردن و روی پیامبر انداختن, بچه ها عبا یه پارچه بزرگه که عرب ها روی دوششون می انداختن, مثل همین چیزی که روحانی ها رو دوششون می اندازن.
بچه ها اگر گفتید اسم عباشون چی بود?
کسا بود و کسا بود.



نمایشگاه کتاب به مناسبت دهه فجر به مدت ده روز در کتابخانه عمومی نجفی دایر است.




«دیدار در هایدپارک» یک نمونه خوب برای رمان یا داستان بلند مذهبی است. نویسنده در این کتاب تلاش کرده است با روایت یک داستان منسجم و در دلِ رویدادهای این داستان به بیان برخی حقایق دینی اسلامی بپردازد.
داستان کتاب، در شهر لندن شکل میگیرد. نوجوانی به نام مایکل، که از کودکی با پدرش به کلیسا میرفته و کاملاً در محیط مذهبی مسیحیت رشد کرده، با ازدستدادن پدرش، از زندگی ناامید میشود. در این شرایط، او یک روز در عالم خواب، حضرت عیسی (ع) را میبیند که مکانی را به او نشان میدهد؛ مکانی که از آن، نور الهی ساطع میشود و بهتدریج کل جهان را فرامیگیرد. این مسئله با یک اتفاق دیگر همزمان میشود: جوان مسلمانی به نام خالد، جان او و نامزدش را در هایدپارک نجات میدهد. ارتباط پیدا کردن با او و استفاده او از آیاتی از قرآن که موجب تفسیر خواب مایکل میشود، مایکل را کمکم با اسلام و مکتب تشیع آشنا میکند و او در نهایت، بههمراه همسر و دوستانش، به اسلام روی میآورد.
استفاده بجا و البته فراوان از آیات قرآن و روایات ائمه معصومین (ع) در دل این داستان با شیوة روایی خطی، از ویژگیهای مهم این اثر است. در طول داستان و ضمن گعدهها و جلساتی که به مناسبتهای مختلف شکل میگیرد، شاهد مباحثات و گفتگوهای دینی خوبی هستیم که در آنها حرفهای اصلی کتاب گفته میشود. در این کتاب، بهطور جدی به نشانههای ظهور منجی آخرالزمان (عج) از نگاه تفکر مکتب شیعی پرداخته میشود که مسئلهای جالبتوجه و حائز اهمیت است.

کلاس پنجم درس علوم خود را در کتابخانه عمومی نجفی با تهیه نشریه دیواری برگزار کردند.


به مناسبت شهادت فاطمه الزهرا (س) کتاب : چهارده قصه از کودکی معصومین برای اعضامعرفی شد .
و قصه گردنبند حضرت فاطمه (س) و ماجرای لباس عروسی فاطمه (س) از زبان بچه ها بیان گردید.

نگران حال آقا بود؛ اما می دانست که آقا با وجود بیماری، مثل هر پنجشنبه و جمعه به کربلا رفته است. برای دیدن ایشان لحظه شماری می کرد. به همین خاطر، از نجف خارج شد و به سوی کربلا رفت. وقتی به خیابان بین الحرمین پیچید، سر کوچه خانه آقا، چیزی دید که به وحشت افتاد. یک ماشین ارتشی آن جا بود که می شد به راحتی تیربار آن را دید. رو به روی آن، اتومبیل های دولتی به ردیف ایستاده بودند. صلاح است، بروم یا نه؟ داشت اوضاع را سبک و سنگین می کرد، اما پاهایش به اختیار او نبودند. وارد کوچه شد. چند سرباز مسلح، دم در خانه آقا کشیک می دادنددیگر برای برگشتن دیر شده بود.
- هر چه بادا باد! رفت و وارد خانه شد. از حیاط گذشت و رفت توی اتاق بیرونی. ناگهان چشمش به سه نفر افتاد. یکی از آن ها استاندار کربلا، دیگری رییس سازمان امنیت و سومی رییس شهربانی کربلا بود. نگاهی به آن سه نفر انداخت. رییس شهربانی هم از گوشه چشم، نیم نگاهی به او کرد. در همین موقع، در اندرونی باز شد و آقا آمدند. با دیدن آقا تپش قلب او زیاد شد و گرما زیر پوستش دوید. آقا تا چشمش به او افتاد، با دست اشاره کرد که داخل شود. او هم داخل شد. استاندار کربلا از هر دری سخن می گفت. می خواست توجه آقا را جلب کند. اما آقا اعتنایی به آن ها نمی کرد، چون می دانست که برای ظاهرسازی به خانه او آمده اند. در آن موقع حکومت عراق با شاه ایران اختلاف پیدا کرده بود. آن ها می دانستند که آقا با شاه مخالف است. به همین دلیل، می خواستند او را با خودشان همراه کنند. آقا با هوشیاری کامل متوجه منظور آن ها شده بود. به همین دلیل، رو به یکی از حاضرین کرد و درباره ایران چیزهایی پرسید. او هم خیلی کوتاه به سوال ها جواب داد ساکت ماند. استاندار پشت سر هم حرف می زد، اما کلمه ها توی فضای اتاق معلق می ماند. آقا، مثل صخره ای سرسخت، آرام نشسته بود. با چشم های خود می دید که مأموران دولت عراق، هر لحظه کوچک و کوچک تر می شوند.

